؛

خوابيده بودم
در خواب کتاب گذشت هام را باز کردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزي که نگاه ميکردم، در کنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا. جلوتر مي رفتم وروزهاي سپري شده ام را مي ديدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زيبايي ها، لبخندها، شيريني ها،
مصيبت ها، ... همه و همه را ميديدم.
اما ديدم در کنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است
. نگاه کردم، همه سخت ترين روزهايزندگي ام بودند
. روزهايي همراه با تلخي ها، ترس ها، درد ها، بيچارگي ها.با ناراحتي به خدا گفتم
: »روز اول تو به من قول دادي که هيچگاه مرا تنها نميگذاري. هيچ وقت مرا به حال خود رها نميکني و من با اين اعتماد پذيرفتم که زندگي کنم. چگونه، چگونه در اين سخ تترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيب تها و دردمندي ها تنها رها کني؟ چگونه؟خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد
. لبخندي زد و گفت: »فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود.در شب و روز، در تلخي و شادي، در گرفتاري و خوشبختي
.من به قول خود وفا آردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم،
هرگز تو را رها نكردم،
حتي براي لحظه اي،
«آن جاي پا که در آن روزهاي سخت مي بيني، جاي پاي من است، وقتي که تو را به دوش کشيده بودم»
چند قورباغه از جنگلي عبور ميکردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند
که ديگر چار هاي نيست و شما خواهيد مرد.
دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند
. اما قورباغه هاي ديگر دائمأ به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد، چون نميتوانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت
. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي آرد
. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدندکه دست از تلاش بردار، اما او با توان بيشتري تلاش آرد و سرانجام از گودال خارج شد
.وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغ هها از او پرسيدند
: مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي؟معلوم شد که قورباغه ناشنواست
. در واقع او تمام مدت فكر مي آرده آه ديگران او را تشويق مي کنند .پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و کلاهش را روي سرش کشيده بود و استراحت ميکرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري
! مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند؟پيرمرد پرسيد
: مردم شهر تو چه جوريند؟گفت
: مزخرف!پيرمرد گفت
: اينجا هم همينطور.بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد
.پيرمرد باز هم از او پرسيد
: مردم شهر تو چه جوريند؟گفت
: خب، مهربونند.پيرمرد گفت
: اينجا هم همينطور !مردي ديروقت ‚ خسته از آار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد آه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
-اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر کوچك در حالي آه سرش پائين بود آه آشيد. بعد به مرد نگاه آرد و گفت : ميشود 10 دلار به منقرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود آه پولي براي خريدن يك
اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر کن که چرا اينقدرخودخواه هستي. من هر روز سخت کار ميکنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي کند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر کرد که شايد با پسر کوچكش خيلي تند و خشن رفتارکرده است. شايد واقعآ چيزي بوده که او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي کم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول آند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز آرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم راسر تو خالي کردم. بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.
پسر کوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چنداسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين که خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول کردي؟
پسر کوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم کافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...![]()
خیلی بارونو دوست دارم دلم میخواد وقتی از این سد رد شدم (کنکورو میگم) برم زیربارون حسابی خیس شم
يه روزگاري پدر ثروتمندي پسرشو براي ديدن زندگي فقيروفقرا به دهكده اي ميبرد و ميخواست به او بگويد كه ما در چه آسايش و راحتي ورفاه زندگي ميكنيم تا اينكه بعد چند ساعت به همون روستا رسيدند دو روزي اونجا موندند پسر بچه اونجا با بچه ها ي هم سنش كه با پدرشون كار ميكردند ميخواست بازي كند اما اونا با اين پسره دوري ميكردند تا اينكه فرداش با همه ي اونا دوست شد و منتظر بود كه دوستاش از سر كار برگردند تا با اونا بازي كند زندگي اونا برايش زيبا بود تا اينكه شبش كه توراه خونشون بودند پدر از پسرش پرسيد
پسرم فهميدي زندگي تو روستا چجوريه
آره بابا فهميدم
فهميدم كه ما يه خونه ي محدود به ديواري داريم اما اونا ديوار ندارن
فهميدم كه ما يدونه سگ داريم اما اونا چهار تا داريم
فهميدم كه اونا چقدر همديگر رو دوست دارن
ما سه چهارتا چراغ داريم اما اونا يه عالمه ستاره دارن
اونا كاراشونو خودشون انجام ميدن ولي ما ...
در بيمارستاني دو بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد ازظهر يك ساعت روي تختش كه كنار تنها پنجره ي اتاق بود بنشيند;ولي بيمار ديگر مجبور بودهيچ تكاني نخورد وهميشه پشت به هم اتاقي اش روي تخت بخوابد. آنها ساعت ها درمورد موضوعات مختلف با هم صحبت مي كردند و هر روز بعد ازظهر بيمار كنار پنجره چيز هايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هم اتاقي اش تعريف ميكرد .
پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه ي زيبايي داشت. مرغابي ها وقو ها در در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايف هاي تفريحيشان در
آب سرگرم بودند.درختان كهن به منظره ي بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بودند و تصويري زيبا در افق دور دست ديده ميشد و هم اتاقيش درحين صحبت آن مرد چشم هايش را مي بست و دنياي بيرون را تجسم ميكرد .
روزي هم اتاقيش از دنيا رفت، مستختمان جسد او را از اتاق بيرون بردند و مرد ديگر بسيار ناراحت شد و خواهش كرد كه او را به كنار پنجره منتقل كنند روزي با درد بسيار بلند شد و به بيرون نگاه كرد و با كمال تعجب ديوار بلند بتوني در روبروي خود ديد. مرد با تعجب از پرستار پرسيد كه هم اتاقيش هميشه مناظري دل انگيز را از پشت پنجره براي او توصيف مبكرده است .پرستار پاسخ داد : ولي آن مرد نابينا بود.
اگه عاشقته دوسش داشته باش
اگه دوستت داشته باشه بهش علاقه نشون بده
اگه بهت علاقه نشون داد ، فقط بهش يه لبخند بزن
اينطوري وقتي هميشه ازش يه پله عقب تر باشي
اگه يه وقتي خسته شد و يه پله ازت عقب موند تازه ميشيد مثل هم
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند:
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد...
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر خدای ماست , خدا نیز شیطان است!!!
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود ....
هرکس مرتکب اشتباهي نشده است اکتشافي هم نکرده است (گاليله )
هرکس يابد راه زندگي خودش را پيدا کند و از راه زندگي خود برود و نه از راه زندگي ديگري (آندره ژيد )
هرپيروزي پيروزي نيست و هر شکست شکست نيست (ناپلئون )
چيزي بگو که ارزش آن بيشتر از خاموشي باشد (فيثاغورث )
آرزو قلابي است که هر چيزي را ميتواند به جانب ما کشاند (ديل کارنگي )
هيچ چيز ،جز تغيير و دگرگوني دايمي نيست (مثل انگليسي )
تاريخ از آن کساني است که هدفمندند (کيم وو چونگ )
من دنياي پر از شيروعسل را دوست ندارم .من دنياي کوچک و گرمي را دوست دارم که خودم با دست خودم آن را ساخته باشم (شوپنهاور )
با مشکلات مي جنگيم تا به آسايش برسيم ،وقتي به آسايش رسيديم آسايش را غير قابل تحمل مي يا بيم (جيمز باديد )
تاريخ از آن کساني است که هدفمندند (کيم وو چونگ )
اگر روياها و آرمان هايت بميرند ، زندگي چون مرغ پرشکسته اي خواهد شد که ديگر توان پرواز ندارد (هيوز )
رودخانه هاي عظيم ، نيروي خود را به جويبارهاي کوچک مديونند. (مثل يوگسلاوي )
نخستين شرط پيروزي دليري است (کمپ پل )
دنيا به حرف کسي گوش مي دهد که داراي اراده قوي است و مي داند به کدامين سوي مي رود (گاليله )
حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو کن (ولتر )
استاد در جواب گفت :
" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش
که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد : "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد :
هيچ!
هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که :
" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.
اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت :
" به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
استاد در جواب گفت :
" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.
اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش
که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسيد : "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد :
هيچ!
هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که :
" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.
اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت :
" به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خدا پاسخ داد: از میان فرشتگانم یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
کودک که هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه، گفت: اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند، وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد؛ و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این سؤال هم پاسخ داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خدا پاسخ داد: فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: خدایا، حالا که باید بروم نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی ... .
این قلب است که به آن دل گویند
بی تپش هایش٬ زندگی ممکن نیست
کاش دبیرم می دید
من دل خود به کسی دادم و او...
دل من با خود برد
[شایدم خسته شد و دور انداخت]
حال...
من بی دل لحظه ها می گذرانم
جان دارم
زنده ام
اما بی دل...
توي خيلي از اون غرفه ها آقايوني بودند که پدرش رو مي شناختند ودختر کوچولو به همه اون آقايون که دوستان پدرش بودند مودبانه وکمي با خجالت سلام ميکرد. اونها هم بهش بيسکويت وشکلات وآبميوه دادند واز لباس خوشرنگش تعريف کردند.توي يه سالن هم که از بيرون شکل سر يه فيل بود ، يه عالمه تلويزيون بود که هرکدوم يه کارتون نشون ميداد. پلنگ صورتي ، ميکي موس ، سند باد، پينوکيوو...
دختر کوچولو همراه پدرش کلي کارتون تماشا کردند. موقع برگشتن خيلي خسته بود ولي خيلي هم بهش خوش گذشته بود به پدرش گفت " فردا هم ميام نمايشگاه؟ " پدرش خنديد وگفت " نه عزيزم فردا ميريم پارک "
از اون روزها خيلي گذشته . اون دختر کوچولو بزرگ شده .بعد از اون بارها وبارها رفت نمايشگاه ولي بدون پدرش آخه ديگه خودش مي تونست بره ولي با اينکه حالا معني نمايشگاه وموضوع اون رو مي فهمه کمتر لذت ميبره .
خيلي وقت ها ندونستن بهتر از دونستنه . خيلي وقتها آگاهي آدم رو خسته ميکنه .گاهي اوقات ترجيح ميدي بعضي چيزها رو مثل بچه ها فقط نگاه کني و به بديها وخوبيهاش فکر نکني . گاهي وقتها ....راستي يادم رفت بگم اون دختر کوچولو ، خودم بودم.
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م.... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره.... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
پنجره رو به يك پارك بود كه درياچه ي زيبايي داشت. مرغابي ها وقو ها در در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايف هاي تفريحيشان در
آب سرگرم بودند.درختان كهن به منظره ي بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بودند و تصويري زيبا در افق دور دست ديده ميشد و هم اتاقيش درحين صحبت آن مرد چشم هايش را مي بست و دنياي بيرون را تجسم ميكرد .
روزي هم اتاقيش از دنيا رفت، مستختمان جسد او را از اتاق بيرون بردند و مرد ديگر بسيار ناراحت شد و خواهش كرد كه او را به كنار پنجره منتقل كنند روزي با درد بسيار بلند شد و به بيرون نگاه كرد و با كمال تعجب ديوار بلند بتوني در روبروي خود ديد. مرد با تعجب از پرستار پرسيد كه هم اتاقيش هميشه مناظري دل انگيز را از پشت پنجره براي او توصيف مبكرده است .پرستار پاسخ داد : ولي آن مرد نابينا بود.
من اصلا رشته ی درسیم رو بهتون نگفتم لازمه که بگم من سال سوم رشته ی کامپیوتر هستم البته شاخه ی کاردانش.
دو نفر از دوستان نظر داده بودند(رسول و ناصر) وگفته بودند در مورد نرم افزارها صحبت کنم
منم نرم افزارهایی که می شناسم رو بهتون می گم:
real player
پخش کننده ی موزيک و فیلم و گوش دادن به رادیو های آنلاین
با قابلیت پخش انواع فرمتهای صوتی و تصویری
www.real player.com
Ulead video studio
برنامه ای بی نظیر با روش کار آسان برای میکس
افکت گذاری و ویرایش فیلمها در فرمتهای مختلف
تبدیل فرمتهای مختلف فیلمها به یکدیگر
تنها با یک کلیک با بالاترین سرعت
نسبت به نرم افزارهای مشا به
opera
مرورگری قدرتمند برای مشاهده ی صفحات اینترنتی
با قابلیت منحصر به فرد
www.opera .com
Axialis screen saver maker,screen saver maker
ساخت محافظ صفحه نمایش با تمام امکانات و ابزارهای مورد نیاز
kaspersky internet security
ویروس یاب ضد هرز نامه ضد هک و ضد جاسوسی
از جمله ابزار های امنیتی این نرم افزار برای تامین و حفظ
امنیت در رایانه ی شماست


